خرید بک لینک
اولين روز بعد از يك سالبعد يهو چشمم خورد به برنامه اون يكى كلينيك… بعد يهو چشمم خورد به برنامه اون يكى كلينيك… واسه خودمم خيلى عجيب بود اما انگار يه سطل آب يخ ريختن روم… گفتم پس اگر اسمش تو برنامه من نيست خودشم نمياد ديگه… واسه، خودم، كلينيك، كردم، گريهخودمم باورم نميشه اما كل روز رو گريه كردم و ناراحت بودم… قشنگ حس اون زمانى رو داشتم كه ميم بعد از ٥ سال شب تولدم باهام واسه هميشه خداحافظى كرد و من كل شب رو تو بغل مامانم گريه كردم…ولى از طرفى هم حسابى از خودم عصبى شده بودم كه چرا اصلاّ دارم واسه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر اکبری تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 20:20

I miss u :)مثلاً بودى و مى شدى انگيزه كل هفته ام... مثلاً بودى و كل روز تو يونيتم بودى و بعدش ازم راجع به اينكه روزم چطور بود ميپرسيدى...مثلاً بودى و مى شدى انگيزه كل هفته ام... مثلاً بودى و كل روز تو يونيتم بودى و بعدش ازم راجع به اينكه روزم چطور بود ميپرسيدى...مثلاً من كل هفته خودم رو واسه ٣ شنبه يا ٤ شنبه آماده ميكردم با ذوق و شوق تمام...بودى، كلينيك، كارى، شنبه، چقدرحتى اگر تو هيج كلينيكى شيفت نبود ى ولى تو كلينيك ما بودى... :)بماند كه اين وسط مسطا هم تو راه رو يا تو كلاس يا اينور اونور مى دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر اکبری تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 20:20

دلشوره شيرين منديشب اصلاً نتونسته بودم بخوام… كل روز دلم گرفته بود و ناراحت بودم از اينكه ميخوام بيام كلينيك و تو اونجا نيستى…ديشب اصلاً نتونسته بودم بخوام… كل روز دلم گرفته بود و ناراحت بودم از اينكه ميخوام بيام كلينيك و تو اونجا نيستى…به زور ساعت ٥:٣٠ صبح چشمام رو بسته بودم و دو ساعتى خوابم برد…بودم، خيلى، اصلا، اونجا، شيرينساعت ٧ كه بيدار شدم رغبت نميكردم آماده بشم و برم… كل راه دلهره و اضطراب ولم نميكرد… نزديك اون دانشگاه كه شدم دلم خيلى گرفته بود فقط دلم ميخواست زودتر اين ١٢ ماه مسخره تموم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر اکبری تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 20:20

سگ جون!! نه ببخشيد سخت جون!!به مرز جنون ميرسم جورى كه دلم ميخواد چشمام و رو همه چيز و همه كس ببندم و در جواب آدما يه خفه شوِ بلند بگم...به مرز جنون ميرسم جورى كه دلم ميخواد چشمام و رو همه چيز و همه كس ببندم و در جواب آدما يه خفه شوِ بلند بگم...امروز يكى از اون روزا بود.... از اون روزاى جهنمى... اصلاً نميدونم چى به سرم اومده بود... تغييرات هورمونى يا شنيدن صداى بگو و بخندش با يه دختره يا عذاب دادن مريض....ديگه، خودم، انگار، كردن، خستماصلاً نميتونم با قاطعيت بگم كدوم دليل باعث شد حس كنم تو جهنم داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر اکبری تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 20:20

اعتراف ميكنم كه حالم خيلى بهتره....اعتراف ميكنم كه حالم خيلى بهتره....ديروز ميخواستم تبريك عيد بنويسم نزديك بود بنويسم سال ١٣٤٠٠ مبارك اون جا بود كه فهميدم نبايد اون بنده خدايى كه اولين بار نوشت ١٣٤٠٠ رو مسخره ميكردم....هيچى ديگه بهار ١٤٠٠ مبارك.... يك سال نوِ ديگه رو تنهايى شروع كردم...اميدوارم تا آخرش خوب باشه...خوشحالم كه يك عالمه وقته اينجارو دارم و آرومم ميكنه.....ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر اکبری تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 20:20

حس دوست داشتنىخدايا شكرت كه اين جسارت هرچند ناچيز رو بهم دادى... خدايا شكرت كه اين جسارت هرچند ناچيز رو بهم دادى... همه چيز از پست يه توييت شروع شد...  كردم، شيرين، ديشب، تجربه، دوستواى فقط وقتى كه من و فالو بك كرد. قلبممممممم هنوز تپش ميگيره بهش كه فكر ميكنم...اصلاً انتظارش و نداشتم واقعاً از تهِ تهِ دلم بعد از يه مدت زيااااادى خوشحال شدم....دوست داشتنش شيرين ترين حسيه كه تجربه كردم.... خداروشكر...ولى دنيا جاى عجيبيه... دوتا پست قبلى به خودم قول دادم كه حتى اسمشم نيارم...اما حالا.... يه قدم پيشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر اکبری تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 20:20

دل گرفتگى نصف شبىچقدر منتظرشم و چقدر دلم ميخواد معجزه بشه… خيلى وقتا ميگم خدايا تو كه برات كارى نداره كن فيكون ميكنى هروقت كه اراده كنى… خب اين قضيه رو هم اراده كن و كامل درستش كن واسم :(چقدر منتظرشم و چقدر دلم ميخواد معجزه بشه… خيلى وقتا ميگم خدايا تو كه برات كارى نداره كن فيكون ميكنى هروقت كه اراده كنى… خب اين قضيه رو هم اراده كن و كامل درستش كن واسم :(چقدر دلتنگشم واقعاً. ولى همونقدرم نميخوام فعلاً ببينمش. احساس ميكنم بعد از اون هيجان و جسارت ديشب يه زنگ تفريح طووووولانى نياز دارم كه به خودم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر اکبری تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 20:20

در این گزارش به بررسی کامل «» می‌پردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.  بعد از یه مدت زیاد برگشتم با کلی اتفاقات باورنکردنی و البته جالب...خداروشکر که اون قضیه نشد و الان عشق دل دارم که با دنیا عوضش نمیکنم.... بعضی وقتا با اتفاقایی که میوفته قشنگ میفهمی که خدا واست چیز بهتری در نظر گرفته...و این فعلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر اکبری تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 6:18

بعد از یه مدت زیاد برگشتم با کلی اتفاقات باورنکردنی و البته جالب...

خداروشکر که اون قضیه نشد و الان عشق دل دارم که با دنیا عوضش نمیکنم.... 

بعضی وقتا با اتفاقایی که میوفته قشنگ میفهمی که خدا واست چیز بهتری در نظر گرفته...

و این فعلا برای من ثابت شده است...

۶ ماه خیلی خوبی رو پشت سر گذاشتم... کاش همیشه همینطور خوب بمونه....

برچسب: نویسنده: امیر اکبری تاريخ: جمعه 9 دی 1401 ساعت: 19:06

امروز دومين باره اومدم اينجا…چقدر منتظرشم و چقدر دلم ميخواد معجزه بشه… خيلى وقتا ميگم خدايا تو كه برات كارى نداره كن فيكون ميكنى هروقت كه اراده كنى… خب اين قضيه رو هم اراده كن و كامل درستش كن واسم :(چقدر دلتنگشم واقعاً. ولى همونقدرم نميخوام فعلاً ببينمش. احساس ميكنم بعد از اون هيجان و جسارت ديشب يه زنگ تفريح طووووولانى نياز دارم كه به خودم بيام… خيلى ميترسم… خدا ميدونه چقدر ميترسم از اينكه بعداً بيام به خودم بگم تو كه ميدونستى اينطورى ميشه پس چرا الكى تو توهماى خودت زندگى كردى:(از يه طرف ديگه هم ميگم من خدارو دارم شايد دلش برام بسوزه و يه معجزه بزرگ كنه برام مثل ديشب كه يه حال اساسى بهم داد:(خدايا فقط خودت ميتونى به دادم برسى…… ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر اکبری تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:08

بعد از یک غیبت طولانی برگشته و با دلی گرفته پست گذاشته و سپس در افق محو شده و خدا داند تا کی!!

ای کاش ما آدما ایتقدر تنها نبودیم... در اصل ظاهراً تنها نیستیم اما باطناً شدیداً تنهاییم...

دلم واسش بازم تنگ شده مخصوصاً تو این روزا... دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست.....

تامااااامممم....

برچسب: نویسنده: امیر اکبری تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 0:58

سلام....خب من باز غیبم زد ولی دوباره برگشتم...بعد از اون فاجعه ی برگشت یک شخص بی وفا و جفتک پروندنم، ترجیح دادم یکم محو بشم...البته مینوشتم اما تو دفترم...البته همش به خاطر اون نبود... خودمم کار و بارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر اکبری تاريخ: پنجشنبه 12 دی 1398 ساعت: 9:11

علیک...

من باز تعطیل شدم که بیام اینجا و پشت سر هم ناله کنم...

دلم خیلی گرفته از دیشب...

نمیدونم باز چرا یاد اون افتادم، افتضاح شده اوضاع....

واقعاً کسل و افسرده شدم... حس تنهایی و دلتنگی داره خفم میکنه..:(

شیطونه میگه رمز بذار برای پستات و برو تو خودت اما نمیخوام بشم مثل قبل چون تازه خوب شده بودم....

خیلی تنهام.....

همین....

برچسب: نویسنده: امیر اکبری تاريخ: پنجشنبه 12 دی 1398 ساعت: 9:11

خودم میدونم زیاده روی کردم...قبلنا اگر ازم می پرسیدن که آیا حاضری به خاطر کسی که دوسش داری و دوست داره از هرچیزی مثل عروسی گرفتن و مسافرت و خوشی ها و راحت های دیگه ات بزنی جوابم قطعاً یه بــــــــــــادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر اکبری تاريخ: پنجشنبه 12 دی 1398 ساعت: 9:11

خب اصلاً چی شد که اومدم بنویسم باز بعد از ۲ سال؟راستش الان رفتم توییتر دیدم یکی نوشته وبلاگ داشتین؟ اگر آره اسمش و بنویسید...منم اصلاً اسم وبلاگم یادم نبود کهاومدم تو لپتاپ نگاه کردم دیدم عــــــــهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر اکبری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:09

صفحه بندی